۵۲ مطلب با موضوع «که نگارت شوم...» ثبت شده است

My life is falling apart !!! :))

عاقاااااااااا !!!!

۷۶ روز streak ذاشتم ... ! ۷۶ رووووز !!!!

دو روز متوالی یادم رفت برم :( صفر شد !!

من دیگه انگیزه ای واسه زندگی ندارم ... !

۷۶ رووووز !!!

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
منا مهدیزاده

Big Stupid Idiot !

ٌچه فکری می کردم با خودم واقعن ؟!

انگار که عوض می شه یهو ...

انگار که ۱۰ ماه خیلی تاثیر گذاره ...

دقیقن به همون دلیل قبلی ...

فقط با ۶ ماه خاطرات اذیت کننده بیشتر ...

من یه احمقم ...

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
منا مهدیزاده

out of sight ... out of mind...



خیلی نامردیه می دونم ... ولی خب حقیقته ! :دی

اولش عجیب می شه وضعیت ...

آدم دلش تنگ می شه ...

بعد عادت می کنیم ...

خاصیت انسانه ...

همیشه عادت می کنه به وضعی که توش هست ...


// Never planned that one day ...

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
منا مهدیزاده

Where in this wonderful world ...

 

 

همه ی خانه ها خالیست ...
صدای دخترک در کوچه ها می پیچد ...

به دیوار ها می خورد ...

منعکس می شود ...

تمام شهر با صدای دخترک فریاد می زند ...

"کجایی ؟"

 

 

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
منا مهدیزاده

وقت است که باز آیی ...

 

 


همه جا خالی ست ...
دخترک از اتاقی به اتاق دیگر می رود ...
خالی ...
دخترک در گوشه ای می نشیند ...

"بیا بیا ... که نگارت شوم ..."

 

 

 


// به یاد یار و دیار چنان بگریم زار ... که از جهان ره و رسم سفر براندازم ...

 

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
منا مهدیزاده

What is wrong with me ?!



شده که بهترین چیزهای دنیا رو داشته باشید ... بعد قدرشو ندونید تا وقتی که قرار باشه از دستش بدید ... ؟!
من هی تا مرز از دست دادن پیش می رم ...
لحطه آخر یهو به خودم میام ...
می بینم دارم چه غلطی می کنم ... مگه بهتر از اینم تو دنیا هست ... ؟!
بعد اصن حتا باشه ...
مگه من می خوامش ... ؟!
من هنوزم همون بچه ای ام که می خواست بادبادک داشته باشه ...
ولی بادبادک نو و تمیزی که باباش براش درست می خواست بکنه رو نمی خواد...
همون بادبادک خودشو می خواد ...
بادبادک خود ه خود ه خودش ...

// نمی دونم منظور اصلی  داستان چی بود ... من همین برداشت رو داشتم ازش ...
// یاد داستان ابر ها افتادم ... یادمه اون موقع هی با ذوق و شوق کپی  می کردمش همه جا ... همه هم هی اینطوری بودن که اوووف چه خوب چیزیه ...
// نمیدونم اینا رو ... این حاشیه ها رو ولش کن ... IWJU... JU... :(

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
منا مهدیزاده

Tired of drama ...

خسته شدم ...
خسته ...

نمی خوام خب ... :(
زوره مگه ؟!

این همه اعصابم بهم بریزه...
این همه اذیت شم ...
اونم واسه کی ؟!

نمی خوام دیگه ...
نمی خوام ...
نمی خوام ...
نمی خوام ...

//Asshole! :|


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
منا مهدیزاده

آشوبم ... آرامشم تویی...



کلن من توی هوای سرد اینطوری میشم ...
نمی دونم چی می شه دقیقن ...
صرفن یهو یه سرمایی نفوذ می کنه تو وجودم
بعد ناخودآگاه شروع می کنم به لرزیدن ...
دندونام تلق تلق بهم می خوره ...

تا حالا نتونسته بودم راهی پیدا کنم که قطعش کنم ...
همیشه انقد صبر می کردم تا خودش خوب شه ...

امروز ولی پیدا کردم راهشو ...

تو ...
لبخند قشنگت ...
چشمای مهربونت ...
صدای دوست داشتنیت که بهم میگه نلرز ...

بعد همه اینا ... مگه من می تونم بازم بلرزم ؟!

// خیلی خوبی ... خیلی خیلی خیــــلی !!!

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
منا مهدیزاده

چه باشی ... چه نباشی ...


متنفرم از اینکه بودن یا نبودنت با هم فرقی نداشته باشه ...

// I hate it ... I hate it ... I HATE it ...
۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
منا مهدیزاده

نفس ...

- هی ... اون شبیه وحید نیست ؟!

+ کدوم وحید ؟!

- وحید سایه روشن دیگه ...

+ عهههه... آره چقد شبیه عه ...

- خودشه عاقا ...

+ آره خودشه ...

- خیلی شبیشه عاخه ...

+ اوهوم کپ خودشه ...


آخرش موقع رفتن، رفتم جلو ...

- شما وحید نیستی ؟!

+ چرا خودمم ...

- سیاه سفید بودین ... ؟!

+ سایه روشن ؟! عاها ... عه ... شماهایین ... !!! اینجا چیکار می کنین !؟! بقیتون کوشن ؟!

و...


خوشم میاد از اینکه وقتی می رم کافه waiter دوستمون باشه ...

خیلی حسه خوبی داشتم که وحیدو پیدا کردیم ...

خواستم ابراز کنم ... :دی

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
منا مهدیزاده