۷ مطلب با موضوع «دوران باستان» ثبت شده است

اعتراف ... !

من یک انسان ه لوس می باشم !
نا را حت می شم !
حتا اگه طرف مقابلم تو باشی !
---------------------------------
من یک انسان خر می باشم !
ف را موش می کنم !
مخصوصن اگه طرف مقابلم تو باشی !

//می باشد غلط می باشد ! می باشم چه طور ؟!
//تو کی ای ؟!
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
منا مهدیزاده

بیچاره کسی که گرفتار عقل شد... خوشا کسی که کره خر آمد و الاغ رفت...

اینارو فهمیدم...
فهمیدم نفهمیدم
فهمیدم نفهمیدن بهتره از فهمیدن zire حرفم چند نفر می‌رن ؟
اونایی که فهمیدن نفهمیدن فهمیدن که بازم نگاه کنی‌ نفهمیدن...
مثه اوناییکه فهمیدن ولی‌ فک می‌کنن نفهمیدن...
ایناییکه نفهمیدن نفهم میان نفهم می‌رن ... همین چندتا نفهمیدنو نفهمیدن ....

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱
منا مهدیزاده

دوست م داری مگر نه ؟!

- نرو... دلم برات تنگ شده بود !‌ می خوام ببینمت یکم !

+ نمی شه... باید برم !

* چرا این کار رو با خودت می کنی ؟! معلومه که ناراحتی و نمی خوای بری ! واسه چی می ری خب ؟!

+ نمی شه... مجبورم ! باید برم !

- هی... سعی می کنم یه روزی بیام ببینمت ! کلی حرف داشتم باهات بزنم !

+ :) منم دلم تنگ شده بود برات ! ولی باید برم...

* هر طور راحتی... ولی نا راحت نباش ! :)

- آره... این نیز یگذرد ! :)

+ :) مرسی... ! سعی می کنم !‌ خدا حافظ !

با کلی عذر خواهی از بین جمعیت خودم رو کشیدم بیرون ! دم در خوردم بهش !‌اولش کلی ذوق کرد و بغلم کرد ! بعد کیف رو تو دستم دید...

- داری میری ؟!!!!!!!!!!!

+ آره... باید برم !

- واسه چی ؟! نرو... بمون ! :(

+ نمی شه... مجبورم...

- تو رو خدا نرو... :(

گوشه چشمش اشک جمع شده بود...

+ فکر می کنی دوست دارم برم ؟! ولی باید برم... مجبورم...

تو چشمای منم اشک جمع شده بود...

یهو یه لبخند بزرگ کل صورتشو پوشوند ! از همون لبخند هایی که خیلی دوستشون دارم !

- باشه... اشکال نداره ! برو !‌خوش باشی ! :)

بوسم کرد و رفت تو.

بعدش کلی فکر کردم... تمام طول راه ، تمام روز ، تمام شب و تمام روز بعد رو !

گفت برم که گریمو نبینه یا برم که گریشو نبینم ؟!


پ.ن: قرن ها پیش بود ... !

پ.ن۲: دلم براش تنگ شده ... !

پ.ن۳: الان چطور ه ؟!

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
منا مهدیزاده

به دنبال واژه نیستم ... "تو" از همه گویا تر ی ...

پچ پچ هایشان را می شنوم... می گویند می روی... می روی... در اولین فرصت !
اما نرفته ای هنوز...
می دانم که می روی... گاهی وقت ها باید رفت ! این هم جزو آن گاهی وقت هاست...
ولی نمی دانم کی می روی ؟! امروز ؟! فردا ؟! هفته بعد ؟! ماه بعد ؟!
همین ندانستگی ست که زیباست...
آمیخته شدن بیم ه [زودتر] رفتن ت با امید [بیشتر] ماندن ت...
 
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱
منا مهدیزاده

بیا... کمه راه تو تا من...




احساس بی هویتی سر تا پای وجودمو گرفته بود... حس می کردم تنها موندم... جدا از همه... به ندرت به کسی اعتماد می کردم و همه ناامیدم می کردن... همه یا ارزش اعتمادم رو نداشتن یا وقتی برای من تو زندگی ه پر مشغلشون نبود... !


به شدت به یه حامی نیاز داشتم... فرشته کوچولو من هی سعی می کرد کمکم کنه... هی منو دوست می داشت و سعی می کرد حامیم باشه ! ولی اون فقط یه فرشته کوچولو بود... یه فرشته کوچولو ه آسیب پذیر... مثل یه چینی ه شکستنی ! 


حس می کردم باید این فرشته کوچولومو بغلم بگیرم و ازش در برابر همه ی دنیا مراقبت کنم ! مواظب باشم آسیبی بهش نرسه... ! بگذریم...


راستش دنبال خدا بین انسان ها می گشتم... یه انسان ! ولی از جنس خدا... به نظرم همه اتسان ها یه سایه هایی از خدا دارند... حالا بعضیا نشونش می دن و بعضیا ها با ماسک های جورواجور این سایه خدایی رو کم رنگ می کنن...


آخرش به التماس افتادم رو به قبله... ازش عاجزانه خواستم که که کوچیک شه... بهش گفتم که بزرگیش تو درک و فهم من نمی گنجه... اگه میشه خودشو تا حد فهم من بیاره پایین...


ازش خواستم یه چیز قابل لمس بشه... یه چیز مادی... یه چیز فانی از پوست و گوشت و استخون ! شاید همه ی این ها به نظر مسخره بیاد ولی من اون لحظه که این خواهش رو می کردم کاملن جدی و درمانده بودم... و خدا اجابتم کرد...


حالا خدا این جاست... توی وجود من... توی پوست و گوشت و استخون من ! این من نیستم که خودکار رو تو دست گرفته و می نویسه... این خداست ! خود خود خدا ! خدا این جاست...توی تک تک نفس هام حسش می کنم... میکشمش توی ریه هام و می دمش بیرون ! خدا این جاست... روی این تخت نشسته و موهاشو بهم می ریزه و به صدای بارون گوش می ده... خدا این جاست... خدا این قطره ی بارونه که به در و پنجره می خوره و انگار داره صدام می کنه... میگه بیا... بیا... کمه راه تو تا من...



// وقتش بود که اینو دوباره بیارم بیرون ... ! : )

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱
منا مهدیزاده

ممنوعه...

گاهی یه فکر هایی ذهنت رو درگیر می کنه... یه فکر هایی که نباید باشن... فکر های ممنوعه !

مشکلی نیست...

بعد اون فکر ها یه سری احساس میاد... یه سری تصور... یه مشت خیال... خیالات ممنوعه !

هنوز هم مشکلی نیست...

بعد این خیالات یه سری عمل پیش میاد... اعمال ممنوعه !

و  این جاست که مشکل پیش میاد !‌ چون دنیا قانون داره ! نمی شه مخالف قوانین دنیا عمل کرد چون عکس العملش میاد و تالاپ می خوره توی صورتت...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱
منا مهدیزاده

میم الف میم الف نون ب ز رگ این بار مث اینکه دیگه هیچ وقت نمیای پیشم دوباره...

به دیوار تکیه داده ام... از بلندگو صدای قرآن می آد... صدای دویدن و جیغ کشیدن بچه ها و بگو و بخند آدم ها باعث می شه که فقط یه همهمه ی مبهم از صداهای اطرافم بشنوم... به استکان چای کمرنگ توی دستم نگاه می کنم... یه قطره اشک از چشمام سر می خوره و میاد زیر گردنم... به یاد چای هاش که بوی گلاب می داد...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۲
منا مهدیزاده