۴ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است

The bed's getting cold and you're not here...



دخترک شعله بخاری را زیاد می کند...

لباس گرمش را تنش می کند..

و زیر لایه های پتویش قایم می شود...


ولی باز سرد است...

۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
منا مهدیزاده

کمی آهسته تر... صدای حرکات سایه وارش را می شنوی...؟



دخترکی پر شور را می شناختم...

با پیراهنی آبی...

که عاشق خورشید بود...

هر روز در زیر نور تابان خورشید آواز می خواند...

برای خورشیدش می رقصید...

خورشید مهربان هم روی پیراهن آبیش می تابید...

چین های دامن پیراهن آبیش در اطرافش به پرواز در می آمد...

می چرخید و می چرخید...

آنقدر که نفس نفس زنان به زمین بیفتد...

و خورشید... خورشید پاک...

با پرتو های گرمش دخترک را در آغوش می گرفت...

نوازشش می کرد...

و دخترک، سرزنده ترین دخترک دنیا بود...



یک روز اما...

خورشید دیگر طلوع نکرد...

دیگر پرتوهای مهربان و گرم نبودند تا دخترک در آغوش بگیرند...

دخترک یخ کرد...

چین های دامن دخترک دیگر بلند نشد...

دخترک دیگر نخواند..

دیگر نرقصید...

دیگر نچرخید...



حالا اینجا همیشه شب است...

و تنها سایه دخترکی در پیراهن آبی...

که سرگردان به دنبال خورشید رفته اش می گردد...

۲۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
منا مهدیزاده

Don't get too close... It's dark inside...



نزدیک نشید به من...

اولش شاید شیرین باشه...

ولی به شیرین ترین طور بهتون آسیب می رسونم...

درد می کشید...

نزدیک نشید...

برای خودتون می گم...

۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
منا مهدیزاده

گویی کز این جهان به جهان دگر شدم...



فشار انگشت های حلقه شده دور گردن...

حس عجیبیه...

وقتی راه نفست بسته میشه...

و حس می کنی که چه ساده،

تمام زندگیت دست یه نفر دیگست...


تا حالا شده بخوای تمام زندگیتو به یه نفر ببازی؟

۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
منا مهدیزاده