۷ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است

One of the best days ever


امروز خیلی خوب شروع نشد!

و همینطور هم بد تر شد... !

ولی در نهایت تبدیل شد به یکی از بهترین روز های زندگیم :)

Dreams do come true :)

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
منا مهدیزاده

:]


انقدر بامزه ست!!!

با اون موهای قهوه ای روشن طور اش!!!

آدم دلش میخواد بغلش کنه و هی فشارش بده!!!

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
منا مهدیزاده

چه آرام... در خود شکستم...



دخترک به دنبالش دوید...

خیلی دوید...

صدایش زد...

از ته دل نامش را فریاد کشید...

اما دورش شلوغ تر از آن بود که صدای فریاد دخترک را بشنود...



دخترک ناله کنان روی زمین افتاد...

پهلوهایش را که تیر می کشیدند فشار داد...

خسته...

گیج...

درمانده...


به دنبال چه می دوید؟

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
منا مهدیزاده

ازینا میفرستن نصف شبی اشک آدمو در میارن :|


نه،اشتباه نمیدیدم

گرچه هی پلک زدم که ای چشمان لامصب دارید اشتباه میبینید!

اما نه!

خودش بود

داشت شانه به شانه غریبه ای راه می آمد!

نه برای او

برای من غریبه بود.

دستانش را نگرفته بود ولی.


آخر با من که بود دستم را ول نمیکرد که، خیس میشد دستمان اما ول کنیم؟عمرا!

صورتش ذوق نداشت، آرایش داشت، موهایش را هم رنگ کرده بود..موهایش،،موهایش باشد برای بعد،حرف دارم!


آرایش داشت اما صورتش سرد بود،خیره بود

راستش با من که به خیابان میزدیم چشم و ابرویش شلوغ میکردند،صورتش با دماغ و گوش و پلک و ابرو همه با هم میخندیدند.


اما الان ساکت بود،خیره بود

این خستگی از پشت ارایش غلیظش داد میزد.

معلوم بود روزی هزار و صد بار کسی نمیگوید "ای قربون چشمای سیاهت برم من"

گیسو نمیبافدو رژ بیرون زده ازگوشه ی لبش را پاک نمیکند.

وسط جمع چشم غره نمیرود که دکمه مانتوات را ببنند،آرام بخند..آخرش هم بگوید میخواستی انقدر خوشگل نباشی..به من چه!


نه معلوم بود این یارو مال این حرف ها نبود

عزیزم این یارو اصلا دستهایت را وسط خیابان به صورتش نزدیک کرده و بو کشیده!!؟

این یارو؟


برگشت و یکهو دیدمرا که ای کاش نمیدید!

لعنت که مسیرم به این خیابان افتاد و دل جفتمان ریش شد!

دیدکه دارم شانه به شانه ی دیگری راه می آیم

دیدکه خال لب دارد

دیدکه گردنبند فیروزه ای انداخته

دیدکه چقدر شبیه خودش است!

و دیدکه دستانش را نگرفته ام!

شاید من هم یکی بودم مثل همان مردک!

مثل تمام یارو های شهر!

راستش

مردها

فقط یک بار میتوانند آن همه دیوانه باشند.

موهایش؟!

هیچ..موهایش را کوتاه کرده بود

اخر میدانست

فقط من میتوانم دو ساعت وقت بذارم و آن موهای بر هم ریخته و فرفری اش را مرتب کنم!!

مردها؟!

مردها فقط یک بار جنون را زندگی میکنند.

جنون؟

نمیدانم

شاید تو را دیدن و دوستت دارم نگفتن هم جنون باشد

دوستت دارم؟!

آسمان که بدون باران نمیشود!

باران؟!

خاطره

بوی موی تو

بویِ موهایِ  تو خیابان را برداشته بود!


علی سلطانی

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
منا مهدیزاده

I feel like a monster...


میخام جیغ بزنم...

از ته دلم جیغ بزنم...

میخام فریاد بکشم و صداهای توی سرمو خفه کنم...

میخام سرمو بکوبم به دیوار تا همه این تصویر ها محو بشن...

میخام برن فقط...


۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
منا مهدیزاده

Need someone to numb the pain :)


اصلن نمی دونم چه حسی باید داشته باشم...

گیج شدم...

خیلی گیج...

یه وقتایی قشنگ میشه... خیلی قشنگ...

La vie en rose :)

یه وقتایی هم... 

Gloomy sunday :)

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
منا مهدیزاده

I'm going back to the start...

 

 

Tell me you love me...

Come back and haunt me...

Oh, and I rush to the start...

 

 

 

 [فلش بک]
در حال بالا رفتن از خیابون ولیعصر...
 باراباب باب باب باب باب باب باراب باب باراباب باب باراب باب باراباب باب باراب باراب باراباب باب باراب باراب...
یار بیرجندی...

[فلش بک دو]
So beautiful

[فلش بک سه]
آرهههه... اونام حتمن احساسات بودن!!!!
برق زدن چشم ها...

[فلش بک چهار]
مگه تو مال من نیستی؟!

[فلش بک پنج]
...
 
// بسه... نمی تونم جلوی فلش بک زدن ذهنمو بگیرم...
// همشون قشنگ نیستن :)
// just take me back to the start...

 

 

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
منا مهدیزاده