۸ مطلب در اسفند ۱۳۹۵ ثبت شده است

Why do we bother to stay...




بی‌زمان شدم...
فرقش اینجاست که این بار فقط منم...
معلق تو یه فضای سبز‌آبی...
نمی‌دونم چرا سبزآبی... چرا سیاه نه؟!
ولی سبز‌آبیه... مثل اقیانوس...
مثل دریا...
ولی صدا هست... صدا از همه طرف میاد...
دو تا صدای غم‌ناک که فریاد می‌زنن...
Evelyn
Evelyn
Evelyn
Evelyn
...

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
منا مهدیزاده

I can't take back the words I never said...


دخترک دستانش را به سرش می‌کشد...

کلمه‌ها را در سرش احساس می‌کند...

کلمه‌هایی که در سرش شناورند...

کلمه‌هایی که جمله نمی‌شوند...

بیرون نمی‌آیند...


زیرلب با آهنگ زمزمه می‌کند...


It's so loud... inside my head...

With words that I should have said...

As I drown in my regrets...

I can't take back...

The words I never said...


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
منا مهدیزاده

...Just give me a reason... just a little bit's enough



دخترک رو می‌بینم...

روی تختش دراز کشیده...

هدفونشو توی گوشش گذاشته...

و پاهاش رو به دیوار تکیه داده...

معلق...

یه حباب نامرئی...
که دخترک و تمام متعلقاتشو در بر گرفته...
و بیرون ازون فقط یه هیچ بی‌انتهاست...


۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
منا مهدیزاده

فرفره ها...


چشم‌هامو می‌بندم...

فرفره‌ها پشت پلک‌هام رژه می‌رن...

می‌چرخن... می‌چرخن... می‌چرخن...

حس گذر زمان رو بهم می‌دن...

زمانی که لحظه به لحظه‌اش ارزشمنده...

مثل دونه‌های شن که از توی ساعت شنی می‌ریزن پایین...

ولی فرق فرفره‌ها با ساعت شنی اینه که یه مفهوم بی‌نهایت دارن...

ولی در عین حال متناهی...


می چرخن و می‌چرخن و می‌چرخن...

طوری که انگار تا ابد قراره ادامه داشته باشه چرخیدنشون...

ولی یهو شل می‌شن... میفتن...

چیزی که به نظرت ابدی میومد یهو متناهی میشه...

تموم میشه...

از بین میره...

چشمامو می‌بندم...

و فرفره‌ها می‌چرخن و می‌چرخن و می‌چرخن...

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
منا مهدیزاده

I walked the line...



هنوز یادش میفتم لبخند میاد رو لبم...

کاملن کیوت‌ترین بود!!!

نمی‌دونم...

انقدر تحت تاثیر قرار نگرفته بودم شاید هیچوقت...!


// به نظر می‌رسه همه‌چی خوب شده دوباره... ولی احساس ناامنی دارم... انگار هر لحظه ممکنه از هم بپاشه...

// دلم تنگشه هنوز...




۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
منا مهدیزاده

تخووو یا ناتخووو... مساله این است!


شاید اشتباه می‌کردم...

شاید هنوزم ممکنه رعد و برق اصابت کنه بهم!



// صبح بیدار شدم داشتم می‌خوندم khkhkhoooo me down... but I won't fall... I am titanium =))))

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
منا مهدیزاده

And in this crazy life... through this crazy times...


عحیبه...!

این نحوه کنار اومدنم با قضیه برام عجیبه!

مثلن تو خواب هم واقعیت رو می‌بینم!

یعنی مغزم حتا اجازه رویاپردازی به خودش نمی‌ده...!

عجیبه... نیست؟!


// ولی هنوز یادمه اون گرمای توی خواب رو... هنوز گرماشو رو انگشت‌هام حس می‌کنم...

// احساس pathetic بودن کردم یه لحظه!

// Come on! I'm stronger than this!!!

// ازین لبخند گنده‌ها می‌زنم! ازینا که باعث میشن چشمام برق بزنن! من خوبم!!! /D:\

//  fiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiineeeeee... d =)))))

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
منا مهدیزاده

همش تو سه جمله تموم شد :)


I did say hello

I'm not mad

I don't think this is gonna work out



// دیگه قرار نیست رعد و برق بهم بخوره...

// میگه pity! شما می‌دونین چرا می‌گه؟ چون رعد و برق قرار نیست بهم بخوره دیگه؟!

// ترسناکه... ولی من قویم... مگه نه؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
منا مهدیزاده