همه چی درهم برهم شده جدیدن ها...

دیگه مغزم نمی کشه...

نمی دونم چیکار کنم...

نمی دونم چی می خوام...

خسته شدم... خسته خسته...

کاش دانشگاه تموم نمی شد...

حوصله کلاساشو ندارم...

ولی دوستامو می خوام...

در ضمن... کلی از وقتمو هم پر می کرد...

الان فقط صبح رو شب می کنم و شب رو صبح...

نمی دونم...

آرامش ندارم باز من...

منبع آرامش ام آسیب دیده...

تعمیر نمیشه...

ینی می شه...

ولی کار زیاد می خواد...

و من خسته ام...

به اندازه یه دنیا خسته ام...