۱۰ مطلب با موضوع «مرغ شیدا» ثبت شده است

I'm happy \:D/ :D



عاقا جدی ... !!!

خیلی خوبی ... !

چرا من زودتر از اینا کشفت نکرده بودم ؟! :))))

مرسی هستی ... مرسی ... مرسی ... مرسی ... !


// الان تاپ شد دوباره پستت... خوبه ؟! :دی :پی

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
منا مهدیزاده

Egor!




این پست صرفن هدفش خوشحالی از این که عکس با ایگور دارم بود :)))‌ ارزش دیگه ای نداره ! :)))

۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
منا مهدیزاده

Thanks bro ;)

 


هوممم... قضیه خونه سه طبقه و اینا رو کیا می دونن ؟!

مهم نیست ...

طبقه سوم خیلی وقت بود خالی بود ...

کلاغک هی میخواست بستنی رو یه طوری توی طبقه سوم جا بده ... !

ولی امان از فصل گرما که هی بستنی رو آب می کرد ...

بعد فصل سرما شد و بستنی کمیاب ... !

دوباره فصل گرما و ...

و این چرخه ادامه دارد ... ! :دی

هرچند بستنی همیشه جاش تو طبقه سوم محفوظه...

ولی خب کلاغک دنبال یه چیز stable تر میگشت ... به هر حال بستنی کم پیداست هی خب ... !

خلاصه ...

چند وقتیه طبقه سوم پر شده ... و کلاغک خوشحاله ... !

داشتن یه bro خوب، خوشحالی هم میاره به هر حال ... ! :دی

کلاغک هم می خواد که از bro ش تشکر کنه ... واسه همین از من خواسته این پست رو بنویسم ... !

پس از طرف کلاغک می گم ...

Thanks bro! Thanks for being there for me all the time : )

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
منا مهدیزاده

Best parents in the world



دیروز در طی سفرمون رفتیم بندر گناوه ...

اولش همش آشغال فروشی بود ... !

اما آخرش یه سری مغازه درست و حسابی پیدا کردیم و کلی خرید کردیم...

مهدی هم بعد این همه مدت به xbox اش رسید ... !

تو راه برگشت انقدر ذوق داشت ... حاضر نبود xbox ش رو تو صندوق بزاره ... می گفت باشه اینجا بغلش می کنم :))


خیلی وقته که خونمون به یه یخچال نو نیاز داره ...

می تونستیم تو بندر گناوه یخچال بخریم ... اگه من و مهدی انقدر چیز میز نمی خریدیم ...

اینو توی راه برگشت بهش رسیدیم ...

بابام برگشت گفت : مهم نیست ... خنده بچه ها به یخچال میارزه ...


***


امروز ۶ صبح بیدار شدم ... خیلی حالم بد بود ...

رفتم دستشویی و هرچی روز قبلش خورده بودم بالا آوردم ...

برگشتم تو اتاق ... مامانم بیدار شده بود ...

گفت حالت بهم خورد ؟!

گفتم آره ؟!

گفت خوبه سبک شدی ... بیا استراحت کن دوباره ...

منم خوابیدم ...

۱۲ ظهر بیدار شدم ...

دیدم اتاق خالیه ...

همه جا ساکت بود ...

فکر کردم که خانواده بدون من رفتن بیرون ... و خوشحال شدم از اینکه منو بیدار نکردن و گذاشتن استراحت کنم ...

رفتم توی اتاق بغلی ...

دیدم مامانم نشسته ...

گفت گلم بیدار شدی ؟! حالت بهتره ؟!

گفتم اوهوم

گفت برنامه رو عوض کردیم ... بابا و مهدی رو هم فرستادم بیرون که ساکت باشه خونه راحت بخوابی ... به جای صبح، بعد از ظهر می ریم بیرون ...


***


همیشه می دونستم که مامان بابای خوبی دارم ... خیلی از مامان باباها رو دیده بودم که خودشون رو به بچه هاشون ترجیح میدن ... نه اینکه مامان باباهای بدی باشند ... ولی خب مثل مامان بابای من نبودن ...
هیچوقت یادم نمیاد که به چیزی نیاز داشته بوده باشم که از قبل برام فراهم نبوده ...

ولی باز هم فکر نمی کردم که انقدر خوب باشن ... :]

لازمه که هر از چند گاهی به خودم یادآوری کنم تا شاید منم بتونم بچه بهتری باشم ...


۱۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
منا مهدیزاده

I fell in love with a dead boy ...

 

 

 

 

I miss you ...

The old you ...

The new you sucks!

 

 

 

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
منا مهدیزاده

Sorry bro ... :(

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰ نظر
منا مهدیزاده

کمدی منطق





یک روزه که به دستم رسیده ... ولی نمی تونم کنارش بزارم ... !!!

به شدت به همه آدم هایی که منطق دوست دارن پیشنهادش می کنم ... !

کسایی که دوست ندارن هم امتحانش کنن ... ! فکر نکنم بدشون بیاد !!

به قول استاد، حس تن تن خوندن به آدم دست می ده ! :دی

همین دیگه ... ! I'm Happy ! /:دی\


// هیچوقت فکر نمی کردم داداش ۱۴ سالم کتابو از دستم بدزده و زودتر از من تمومش کنه و بیاد راجع به پارادوکس راسل و نظریه انواع و ... باهام صحبت کنه ... ! کمرم شکست ... !!

۵ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
منا مهدیزاده

I'm bullet proof ... Nothing to lose ...

 

 

Fire away ...

Fire away ...

Shoot me down ...

But I won't fall ...

I am TITANIUM ...

 

 

 

 

 

۲۵۵ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰
منا مهدیزاده

!!!!

وبلاگ در دست تعمیر است !!!! :دی

۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
منا مهدیزاده

I got one less problem without you !




زندگی سخته وقتی نیستی ...

ولی نه به اندازه وقتی هستی !

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۱
منا مهدیزاده