کوچیک بودم ... دوم یا سوم دبستان شاید ...

کتاب کوچک احکام دستم داده بودند ... برای آمادگی مسابقات احکام ... !

بازش کردم و خواندم ... اصول دین ...

بعد خواندم ... "تقلید در اصول دین جایز نیست" ... یعنی که هر کس باید خودش به "باور" برسه ... 


حس کردم نیازه که دوباره این "باور" هامو تجدید کنم ... می نویسم برای "من" آینده ... که شاید یه روز به این "تجدید" نیاز داشت ...



اولیش توحید بود ...

یعنی که خدا هست و یکتاست ... !

رفتم پیش مامانم ... "چرا خدا یکتاست ؟!"

"خب چون اگه دو تا بود بینشون دعوا می شد ... !‌ ببین الان تو و داداشت چقدر دعواتون میشه ... "

قانع شدم ... کودکی که بیش نبودم ... !


یک کم که بزرگ تر شدم این سوال برام پیش اومد که خب اصلن مگه دعوا یه خاصیت "انسانی" نیست ؟!

خدا که خاصیت انسانی نداره ... پس اگه دو تا باشند "دعوا" شون نمیشه که ... "خدا" اند ... !

دوباره رفتم پیش مامانم ...

"اگه دو تا خدا داشتیم اونوقت سلیقه ها متفاوت بود ... یکیشون میومد انسان رو با ۴ دست می ساخت یکی با ۳ چشم و ..."

قانع شدم ...


بعد تر این به ذهنم رسید که خب اگه دو تا خدای کاملن یکسان داشته باشیم چی ... ؟!

یعنی همه چیزشون یکسان باشه ... دوقلو طور ... 

اینطوری می تونستن تصمیم بگیرن که انسان رو با یه فرمت خاص بسازن (۲ دست ۲ پا ۲ چشم و ...)

ولی در عین حال قیافه هرکسم هر طور دلشون می خواست درست می کردن ... که منطقی هم به نظر می رسید چون تنوع ظاهری آدم ها خیلی زیاده ... !

و باز هم مامانم بود که کمکم کرد ...

"اصلن مگه خدا بی مکان نیست ... ؟! پس یعنی همه جا هست ... ! حالا فرض کن ۲ تا باشن ... نمی شه که جفتشون همه جا باشن ... ! پس باید هر کدوم مکان داشته باشن ... که نمیشه ... !"


خیلی وقت ها شده که بحث شه ... شده که آدم ها این دلیل آخری رو نفی کنن ... ولی دلایلشون برای من قانع کننده نبوده ...

خیلی وقته که فهمیدم باور به وجود خدا و یکتا بودنش چیزی نیست که با دلایل منطقی بوجود بیاد ...

فهمیدم که فقط کافیه قلبن باور داشته باشی ...

کافیه حس کنی که خدایی هست و جز او خدایی نیست ...

اونوقت حتا دلیل بچه گونه اول من هم برات کافیه ...


حس وجود خدا همیشه تو وجود من بوده ...

ممکنه به خاطر محیطی بوده باشه که توش بزرگ شدم ... شاید اگه توی یه کشور و خانواده بی دین بزرگ می شدم هیچوقت این حس بوجود نمی اومد برام ...

ولی به هر حال هست ...


باوری که تو وجودم ریشه کرده و هیچ کس نمی تونه خشکش کنه ...


و من فقط دنبال یه مشت دلیلم که این "باور" ام رو منطقی کنم ... چون بدون دلیل و تفکر "باور" هام به هیچ دردی نمی خوره ...


// باور ... می کشاند ما را ... به سوی رهایی ...