یه گوشه نشسته ... سرشو انداخته پایین و با هر چیزی که دم دستشه ور می ره ...
کفشش ...
لباسش ...
کیفش ...
انگشتاش ...
چوب خشکای روی زمین ...
هر چی !
بعد همینطوری به این طرف و اون طرف نگاه می کنه ...
تا چشمش می افته به نگاه خیره من !
ابروهاشو میده بالا ...
سرشو تکون می ده و با یه لبخند می گه :
هومممم ؟!
منم شونه هامو می اندازم بالا می خندم و می گم :
هیچی !‌ دارم نگات می کنم !


//این یکی از خاطراتیه که واقعن حس خوبی می ده !

//هوممم دارن اذان می گن ... ولی دوست ندارم برم افطار کنم ... دوست نداشتم ماه رمضون تموم شه راسش !

//بودنت حس خوبی داره ...