داشتم scrubs می دیدم...
یه قسمتیش بود که j.d کلی مشکل و اینا خورده بود...
و دوستاش داشتند قرعه کشی می کردند که کدومشون بره پیشش و کنارش باشه و آرومش کنه...
این وسط دشمن قدیمیش (!) با چسب میچسبونتش به سقف کافه تریا!
بعد توی اون چند ساعتی که ازونجا آویزون بود هی حرفای ملت رو میشنید...
که داشتن غر میزدن و آه و ناله می کردن از مشکلاتشون...
بعد هی یاد خودش میفتاد...
بعد حس کرد که چقدر اعصاب خورد کنه این حرکت
که هی غر بزنی و هی از اطرافیانت انتظار داشته باشی که کنارت باشند...
بعد تصمیم گرفت که دیگه اینکارو نکنه...

حقیقتن منم خیلی اینطوریم...
و خیلیم انتظارات زیادی از دوستام دارم...
خیلی زیاد!!!
بعد هی به این فکر می کنم که منم همین کارو بکنم...
ولی نمی تونم...
حرف زدنش خیلی آسونه...
ولی عملش...

// خودم خواستم که بره...
// و رفت :)
// در لحظه که بدتر شدم... ولی شاید در طول زمان... :)
// حقیقتن قبلن خیلی کلمات رو با لحنش می خوندم... الان شدید تر شده :)))