دخترکی پر شور را می شناختم...

با پیراهنی آبی...

که عاشق خورشید بود...

هر روز در زیر نور تابان خورشید آواز می خواند...

برای خورشیدش می رقصید...

خورشید مهربان هم روی پیراهن آبیش می تابید...

چین های دامن پیراهن آبیش در اطرافش به پرواز در می آمد...

می چرخید و می چرخید...

آنقدر که نفس نفس زنان به زمین بیفتد...

و خورشید... خورشید پاک...

با پرتو های گرمش دخترک را در آغوش می گرفت...

نوازشش می کرد...

و دخترک، سرزنده ترین دخترک دنیا بود...



یک روز اما...

خورشید دیگر طلوع نکرد...

دیگر پرتوهای مهربان و گرم نبودند تا دخترک در آغوش بگیرند...

دخترک یخ کرد...

چین های دامن دخترک دیگر بلند نشد...

دخترک دیگر نخواند..

دیگر نرقصید...

دیگر نچرخید...



حالا اینجا همیشه شب است...

و تنها سایه دخترکی در پیراهن آبی...

که سرگردان به دنبال خورشید رفته اش می گردد...