چند وقتی بود با یه سری از بچه های وبلاگی آشنا شده بودم که همشون مال جادوگران بودند. :دی منم که اصن خاک هری پاتر خورده...

خلاصه که انقدر یه دوران باهاشون پریدم و اینا که جوگیرم کردند رفتم جادوگران عضو شدم :))

دیشب ساعت ۵ بامداد یهو به سرم زد که برم ایفای نقش :)) رفتم داستان نوشتم و اینا الان رفتم دیدم تایید شده :دی

هیچی دیگه ... با کلی شوق و ذوق رفتیم که گروهبندی شیم. بعد سوالاش عملن ترجمه شده سوالای پاترمور بود! بعد منم جوابام همون جوابایی بود که تو پاترمور داده بودم :)) ولی تو پاترمور افتادم ریونکلا تو جادوگران افتادم.... هافلپاف!!!!!!!!

آقا خداییش قراضه ترین گروه هافلپاف نبود ؟ :)) اصن خود این کلاه گروه بندی توی یکی از شعراش می گفت گریفیندور شجاعارو بر میداشتَ، اسلیترین اصیلارو، ریونکلا باهوشارو، هافلپافم مهربون بود بقیشونو جم می کرد :))))

اصلن انگیزمو برای ایفای نقش از دست دادم... هافلپاف آخه ؟ :)))‌ بعد آدم از این میسوزه که عددم ۷ شد... ۶ میشد ریونکلا بودم :)))) هافلپاف ؟ واقعن؟زندگیه داریم ؟  والا به خدا...:)))

همین دیگه خواستم غر بزنم... :))) 


//Say Hello to Martin Miggs B-) :D