//قدیمی ... اما عجیب آشنا ...

بوی خاک خیس همه جا رو برداشته بود ...
بوی گیاهای تازه آب خورده ...
دخترک سرشو بلند کرد و خیره شد به ماه ...

خیلی وقت پیش بود که عاشق ماه شده بود ... خیلی وقت پیش ... !
اون موقع ها انقدر ماهو دوست داشت که هر شب چند ساعتی می ایستاد و محو زیباییش می شد ...
ولی وقتایی که ساختمونای بلند دور اون حیاط کوچیک جلوی ماه رو می گرفتن ... دیوونه می شد !
هی از این ور حیاط به اونور حیاط می دوید تا ماه رو یه نظر ببینه ... !

یادش نبود که چه اتفاقی افتاده بود دقیقن ...
یادش نمی اومد که چی شده بود ...
فقط می دونست کم کم غرق زندگی زمینی شد ...
عشق های زمینی دورش کردن و اون بیشتر و بیشتر از ماه دور شد ...
تا اینکه سرآخر حتا یادش رفت که آسمونی هم وجود داره ...

اما امشب ...

رها از وابستگی ...
رها از زندگی زمینی ...
آزاد ه آزاد ...
توی بوی خاک خیس ...
و گیاهای تازه آب خورده ...
سرشو بالا برد و خیره شد به ماه ...
ماه کامل !

ناخودآگاه شروع به خواندن کرد :

نگاهی خیره به نور ...
وجودش ... همه شور ...
حسی می گوید ... نزدیک است ... آن دور ...

بعد آروم سرشو پایین انداخت ...
به سمت کوهی از زندگی عادی زمینیش رفت ...
ولی قبل از اینکه غرق بشه از پنجره نیم نگاهی به حیاط انداخت ...

هنوز ...
دخترکی با لباس آبی ...
خیره به ماه ایستاده بود ...
و زیر لب زمزمه می کرد :

ایمان دارد ...
کوتاه است راه ...
تا ... اوج ...