نمی دونم حال این روزامو چجوری توی کلمه جا بدم ...

توانایی حرف زدنمو از دست دادم ...

خیلی وقته ... خــیــــلی وقت ...


یادمه که قبلن چه بی محابا می نوشتم ...

فکر های بدون ترتیب ... پرت و پلا ... مستقیم از مغزم فوران می کرد ... می پاشید روی کاغذ ...

مهم نبود کی ببینتشون ... مهم نبود چه فکری راجبه من بکنه ...

افکاره "private" برام قابل درک نبود ...


حالا "فواره" طور عه افکارم تبدیل شده به یه "باتلاق" طور ...

افکار به جای اینکه بپاشن بیرون آروم آروم بالا و پایین می رن ...

ولی می ترسن که بیان بیرون ...

می ترسن که به دست ها نزدیک شن ...

از کلمه شدن می ترسن ...

از دیده شدن می ترسن ...

از "public" شدن می ترسن ...


نمی دونم از کجا شروع شد ... نمی دونم از کی شروع شد ...

نمی دونم چی شد که ترسیدم ...

از نزدیک شدن ... از دوست داشتن ...


شاید بعضی وقتا یه ساختمونه بزرگ برای خودت می سازی ...

شاید بعضی وقتا انقدر "باور" عت زیاده که فکر می کنی همین "باور" برای پایه های ساختمونت کافیه ...

شاید بعضی وقتا این ساختمونه "به ظاهر محکم" عت فرو می ریزه ...

شاید بعضی وقتا اونقدر شدید و سریع پودر میشه که حتا نمی فهمی "خاکستر" طور عش رو کی "باد" برد ...

خیلی آسون ... خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی ... آسون ... ساده ... !

شاید بعضی وقتا همین می تونه دلیل باشه ...

شاید ...

شاید ...

شاید ... !

نمی دونم ... مطمعن نیستم ... خیلی وقته معنیه "اطمینان" رو فراموش کردم ... !


// All by myself ...